تبليغاتX
ب مثل... باران
زن در نگاه نخبگان

زنانی که می خواهند مرد باشند، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند!!(وا .... خیلی فکر کردی الکساندر ججون)


(الکساندر دوما)


 


چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند،مهربانی اوست نه سیمای زیبایش؟(حالا  هی لوازم آرایش مصرف کنید)


(ویلیام شکسپیر)


 


زنان به خوبی مردان می توانند اسرار را حفظ کنند،ولی به یکدیگر می گویند تا در حفظ  آن شریک باشند!(ما زنا کاملا راز نگهدار هستیم..امتحانش مجانیه!!:) )


(داستایوفسکی)


 


زن وقتی که دوست بدارد،غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیندو هر چه عاطفه ،مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد.(اگرمردی زنش دوسش نداره... با این اوضاع واقعا بره بمیره!)


(آلفونس دوده)


 


اما نکتتتته مهم:


کسانی که ازدواج کرده اند،خود را ناراضی نشان می دهند و میگویند


زن بد است؛(!!!)


زیرا.....


فقط و فقط می خواهند خودشان از این موهبت تمتّع گیرند.(هه..هه)


(دیسرائیلی)


 (اینم از خصلت مارمولکانه مرداست دیییگه)


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 23:15  توسط sorush | 

قوانین مورفی


قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت.مورفی مهندس هوافضل بود که یک پروژه کار می کرد.در یکی از سخت ترین آزمایش های پروژه یک تکنسین تمام سیم ها را بر عکش وصل کرد و آزمایش خراب شد.مورفی درباره این تکنسین گفت: اگه یه راه برای خراب کردم چیزی وجود داشته باشد او همون راه رو پیدا می کنه!!


و این اولین قانون مورفی بود که در ابتدا در فرهنگ مهندسین رواج پیدا کردو بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد.بعدا قوانین دیگری هم ار کسب رتبه لازم ار بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند...


حالا برخی از قوانین:


<**ادامه مطلب...**


اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی،چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.


هیچ کاری آن طور که بظر می رسد ساده نیست.


وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو درآن هستی دیر تر راه می افتد.


هر کاری بیش ار آن چه فکرش را می کنی دو برابر آن چه باید وقت میبرد مگر این که آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت 3 برابر وقت می گیرد.


هر چیزی که بتواند  خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن.


در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود در صداست.


وسایل نقلیه اعم از اتوبوس،قطار،هواپیماو...همیشه دیرتر از موعد حرکت میکنند مگر آنکه شما دیر برسید که در این صورت درست سر وقت رفته اند!


اگر به نظر برسد همه چیزها خوب پیش می روند حتما چیزی را از قلم انداخته ای.


احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد.


هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی.


اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیر قابل دسترسی مثل کانال آب یا دستگاه زباله خورد کن(آن هم در حاالی که روشن است)می افتند.


80 در صد امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای.وقتی قبل امتحان نکات را مرور می کنی مهمترین شان ناخواناترنشان است.


قوانین اتوبوسی مورفی:


اگر تو دیرت شده ،اتوبوس هم دیر می آید.اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید.اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است.اگر بلیط نداشته باشی پول خرد هم نداری.وقتی پول خرد داریی بلیط هم داری.هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر است.


قوانین کامپیوتری مورفی:


دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود.اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد.


قوانین عاشقانه مورفی:


همه خوب ها تصاحب شده اند.اگر تصاحب نشده باشند حتما دلیلی دارد.هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد،فاصله اش از تو بیشتر است.


قوانین نظامی مورفی:


هرگز یک سنگر را با کسی که از تو قوی تر است،تقسیم نکن.


اگر افسر مافوق تورا می بیند،پس دشمن هم تو را می بیند.


اگر در جبهه داری خوب پیشرفت می کنی،حتما به سمت دام دشمن داری میروی.


اگر نیاز داری که همین الان با افسر مافوق خود صحبت کنی ، یک چرت بزن


قوانین تکنولوژی:


منطق عبارت است از یک روش سیستماتیک برای رسیدن به یک نتیجه غلط


تمامی اکتشافات و اختراع های بزرگ دنیا بر اثر اشتباه بوجود آمده اند


اگر یک برنامه کامپیوتری به درد نخورد باید آن را مستند کرد


اگر یک برنامه کامپیوتری مفید باشد باید آن را عوض کرد


در اجرای پروژه مهم نیست چقدر منابع در اختیار دارد به هر حال کم است


فلسفه مورفی:


لبخند بزن....فردا روز بدتریه!!!!و اما سرنوشت آقای مورفی:


یه شب تو بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می شه،اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین ها با سرعت مورچه می رفتن.آقای مورفی هم می زنه کنار که بقیه رو با تاکسی بره.همین جوری راحت کنار بزرگراه ایستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می اومده می زنه بهش و می میره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده!!!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 23:13  توسط sorush | 

قد می‌کشم که باد شوی‌، پرپرم کنی‌


بوبو و برگ برگ فراوان ترم کنی‌


سو سو زدی و من به هوای تو آمدم‌


پس حقّم این نبود که خاکسترم کنی‌


خوش می‌گذشت شاخه‌; رسیدم‌، که رد شدی‌


تا یک دهن بچینی‌ام و نوبرم کنی‌


از اوج سبزهای بلند آمدم که تو


با زردهای ریخته هم‌بسترم کنی‌


تن داده‌ام که رقص سرانگشت‌های تو


بندم کند عروسک بازیگرم کنی‌


تکرار کردم آنچه تو می‌خواستی و... آه‌


غافل شدم از اینکه کس دیگرم کنی‌


من یک حقیقتم اگر از من گذر کنی‌


من یک دروغ محضم اگر باورم کنی‌


چیزی نمانده از من‌ِ آن روزهای من‌


گل داده‌ام که باد شوی پرپرم کنی 

م.فرجی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 23:7  توسط sorush | 
 

درخت تنهاست

با هزاران چشم ِ

سیب های خاکستر پدرانمان

در کنار گور های خالی

که تا مغز استخوانشان را

بلعیده است.

ساکت و با اشتها

ذره ذره پوستم را، تکه تکه می کند

هنوز به استخوانهای سفیدم نرسیده است.

 

یاد اهرام مصر افتاده ام

من فرعونی از

اهالی همینجا

گوری از شن و مه را در آیینه ی ِ

تلوزیونی سیاه و سفید برای

فصل رسیدن سیب ها

اجاره کرده ام.

 

درخت تنهاست

با هزاران سیب

که زیر دندان کودکان خیابان

مرا گاز می گیرند.

 

درخت تنهاست

با هزاران چشم که در نیمه شب

جهان را از خاکستر های پدرانمان

بالغ می کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:41  توسط sorush | 
بهمن که آمد

پرتقال‌های نارس سقط شدند و

قاطرها برای هیزم

به جنگل نرفتند و

هر روز قایق موتوری

چرخ خورد

شاید رمضان

لااقل تورش را

بالای آب بفرستد.

سبیلت را بهانه‌ی جویدن می‌کنی

تا دست در جیب

یقه‌ی کاپشن کهنه را بالا داده

در "ایستگاه آخرین"

مرد سیگار فروشی

کنار جعبه‌ی پرتقال

از سرما می‌لرزید را

فراموش کنی.

...

حالا می‌توانی پایین بیایی

پا بر زمین بکوبی

تا بچرخد ...چرخد ...چرخ.

یاد فرفره‌ای که از تو دزدیده‌اند می‌افتی.

زمین که نشست

تو ایستادی

بچرخ...چرخ ...چرخ

جمعیت یک صدا فریاد زدند

 آی میرزلی چوپان !

بزن نی ...بزن نی...بزن نی.

و دم‌دمای صبح

توی دست‌های خودت

خراب شدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:29  توسط sorush | 
امروز

چشمانی از تو

ریخته بر دستانم

و

 دستانی كه

در من شكل می‌گیرند

تابوتم را سفارش می‌دهند

باید بروم...

زیر پوست تو هم چیزی راه می‌رود

چه خیال كرده‌ای؟!

ستاره‌ام را هنوز خودم می‌توانم بچینم.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:7  توسط sorush | 
هنوز نرفته‌ای

حس می‌کنم که سال‌هاست رفته‌ای

و من تازگی‌ها خیلی پرحرف شده‌ام 

چطور پنهان کنم که دیوارها دهان باز می‌کنند و صندلی ها جایم را خالی

در گلوی من ستاره‌ای گیر کرده

 

انگار سال‌ها پیش مرده بودم

و فسیلم را به نام روح‌القدس در نامه‌ای پیچیدند

به آب‌های روان سپردند

پس در آغوشم بگیر

 

...

 

هنوز نرفته‌ای

آسمان در پرده‌ای از مه پوشیده شد

و ضجه‌های زنی به گوش می‌رسید

که انگار شوهرش را در جنگ از دست ...

لابد زمین تو را نمی فهمید

که روی شیب‌ها سرخوردی و رفتی

تازگی‌ها خیلی پرحرف شدم

که میان کلمات گمت می‌کنم

هر روز دست مرا می‌گیرند

می‌برند به جنگلی از شب

که شاخه‌های درختان تکان می‌خورند

و با هزار انگشت مرا می‌فشرند

 

حالا اهلی‌ام      

  اهلی‌ام

و میان کلمات گمت می‌کنم

ستاره‌ای را که در زیر پیراهن پنهان کردم   در می‌آورم

برای آغوشی که جا خالی کرده بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 17:59  توسط sorush | 

انتظار

بيهوده است

 

كسي نمي آيد  ....

تمام فصل ها را

بي تو رفتم  ...

 

مي خواهم

تو را ببرم

تا انتهاي يك واژه

تا ببيني

من تكرار ديگران نيستم

 

وحشي ام

نمي يابي!

گناهش

اين گونه بود

دوست داشتن!

و تبر بهانه اي

كه مصلوبش ساخت

ليمو

سيگار

طعم شعر

من با تمام خستگي ات لطف و باورم

از من مرنج كه مخلوق داورم!

 

چيزي نشسته در اعماق اين غرور

گويي كه آيه هاي سراسر مٌكررم

من حٌبابم

همه پر از خالي

باورم كن       

بچه مثقالي !

باورم كن

كه من همه هيچم

در كنار دل تو مي پيچم التماسم مكن                                      منِ كوچك

كمتر از آني ام كه مي داني   ...

 

 

گريست

آن ماهي كوچك

كه تنها دهان باز مي كرد

 چه لذتي دارد

از بالا به اين حقارت

نگاه كردن  ....

و ذره هايي

كه زير دست و پا

له مي شوند

 خـدا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:34  توسط sorush | 

 

 

 

من يك اتفاقم

 

بايـد بيفتـم

 

 


 

 

 

پاره اي از آتش

در چادر نمازي سفيد

وقتي قامت مي بندد

به خدا هم

حسودي ام مي شود

 

مي گويد:

تو متولّد

همان شبي

كه باران تند مي باريد

و ما غرق درد و زخم بوديم

پدرم، لبخند مي زند

نگران نباش پسرم

كودكان اين شهر

همه آواره اند

 

نشسته مي خوانم

ادا و اطوار

كافي ست

 

فكر شوهر جهان باش

بر نمي گردم

 

مي خواستم

برايت قصّه اي بنويسم

نتوانستم!

تو را در كلمه اي خواهم سرود

 

به اندازه ي تمام عمر

 

نفرين شدم

 

تا به خود آمدم

رفته بود

 

آن چه سال ها

 

عذابم مي داد

 

زمين را دفن كن

 

زير پاي مرداني

 

كه ايستاده مي ميرند

 

نه روز   نه تاريخ           نه ساعت

رها شدن در لحظات

لذتي كه سپري شد  ...

 

آن قدر

سيگار مي كشم

 

تا دود شوم

 

مادرم

 

زخم دلش را مي شست

 

وقتي جراحت ها دهان باز مي كرد

و زمين

اين شگفتي بزرگ

 

زمستان

هر روز در راه است

 

رقص نيزارها

و گرمي و حرارت رويال

 

كه در نسيم خنك زريوار

گم مي شود

 

براي اژدر زارعي

نگاه كردم

به قامتي كه آب مي شود

بستري تشنه ي مرگ

با كبوتراني سپيد

كه از آن پر مي كشند

چه آرامند! كلمات خونيني كه

تو را غسل مي دهند

 

براي زخم هايت

 

نه برادر                             نه پدر

تنها دستان سپيدي

با مادري در آستانه ي دردي بزرگ

استخوان هايي كه آرام آرام

پوك مي شوند

تو مانده اي و قلبي

پر از زخم و كلمه و شعر دريچه اي كه مدام رو به جهان      باز مي شود

نگاهت خلاصه اي ست

از جراحت، بريدگي، سكوت

و شعله اي كه                             آتش مي گيرد ...

 

نمي دانست!

 

به مردي لبخند مي زند

 

كه در نيمه ي راه

 

تمام مي شود

 

سال ها بي هم

با همان تنها

و كلمات

آواره هايي

كه عرياني را منتظرند

 

بايد بماند

اين همه جهل

زخم

و حماقتي

كه درشت

مي شود

 

انگشتت را بردار

سنگ فشارم مي دهد

اين حمد زير لب

رهايم نمي كند!

شعر از امیر اسدیان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:31  توسط sorush | 

زمان حال ساكن است
كوه ها از استخوان و برف اند
از آغاز اینجا بوده اند
باد هم اكنون زاده شده است
بی زمان
چونان نور و غبار
آسبادی از صداها
بازار رنگ هایش را می تند
ناقوس ها موتورها
رادیوها
چارنعل سنگی چار پایان سیاه
آوازها و شكوه های در هم پیچیده
در انبوه ریش بازرگانان
میله ی بلند نور تراشیده با ضربه های چكش
در فضای خالی سكوت
فریادهای كودكان
منفجر می شود
شاهزادگانی در جامه های ژنده
بر كرانه های رود از درد به خود پیچیده
نماز می خوانند می شاشند به خلسه می روند
زمان حال ساكن است (...)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:43  توسط sorush | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شعر ناب-شعر نو-هوای تازه

نوشته های پیشین
مرداد 1389
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
اهل دل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM